[-] اندازه متن [+]

می ترسم از دنیایی که لب ها را خندان و چشم ها را گریان می کند...

می ترسم از اینده ای که مبهم بودنش دردناک ترین قسمت آن است...

می ترسم از ندیدن چشم هایی که عاشقم شدند...

می ترسم از اینکه دوباره رفتن را انتخاب کنم... ناخواسته...

می ترسم از خودم! از دنیا! از خدا!

.

.

.

چه چیزها دیده ام....

سگی دیدم که خاک میخورد

زنی دیدم که فخرهایش را می فروخت

کودکی دیدم که خودش را مرد می دید

پسری دیدم کار میکرد تا درس بخواند

زن دیگری دیدم که لبخندهایش از اشک هایش تلخ تر بود

قاب عکسی دیدم که در خلوت خودش شکسته بود

من امروز درختی دیدم هم سن خودم بود...

و دخترکی دیدم تکیه به دیوار و عاشق و منتظر...

کودکی ام را میبینم در این دخترک!!!

.

.

.
دیگر از باران هم متنفرم!

شاید اگر باران نبود من هم نبودم!

اما تو اگر روزی دلت باران خواست

لطفا چتر شکسته ات را بهانه نکن!

زیر باران برو...گریه کن

نه برای من نه برای خودت تو به حال زمین مان گریه کن!

گریه کن به حال زمینی که با دیدن اشک های آسمان به جای مردن سبز می شود....

.

.

.

پشت این کوچه های تاریک بود ...

همان کسی که اسمم را صدا می زد....

زنی پشت پنجره ی خانه اش آواز می خواند...

دختر بچه ای عروسکش را زیر پا له می کرد ...

و من سرگردان دنبال چشم هایی آشنا بودم ...

فقط نگاهم کرد و رفت ....

و داستان من اینگونه بود که ناتمام ماند!

.

.

.

+یــﮧ دنیـآ فـــآصله ســت

بیــ نِ دنیـــآے ڪـسے ڪــﮧ شَبــآ بــآ قـُـرص خــوآبـش مــےبـــَره

بــــآ اون ڪَســـے ڪـﮧ بــــآ یـﮧ اِسـ اِمـ اسِـ دوســـِت دآرمـ میخــــوآبـ

.

.

.

حــَتـمــاً اوضــاعــْ خــوبــــــ مــے شــَوَב ْ

تــڪــراری اَسـتــــــــ ایــن دیــآلــوگــ

اَمــّا ـهـَنــوز ـهــَم مــُعـجــزﮧ مـے ڪـُـنــَב

وَقــتـے اَز زَبــآن ڪسـے بــآشــَב

ڪــﮧ دوسـْتــَشـ ב ارے

.

.

.
زیـر زَمـیـن خـانـه مـادربـُزرگـ

جـایـیـستــ ڪـه مـَن

بـِدُنـبال چــِراغ جـادو مـے گـردمـ

خـدا را چـه دیــدے؟!

شـایـَد روزے یـافـتـمـَش

آنــ وَقـتـــ چـه لــِذَتـے دارد

خــواسـتـَن "تــو" (!)

.

.

.
خُــدآ جـونـــ (؟)

بیخیــآلِــ قَـوآنیـنِـــ طَبیـعَتــ

بــآوَر ڪُـنــ

ایــنــ روزهـــآ

اُفتـــآدَنِ آدَمهـ ـآ

تَقصیـ ـرِ جـآذِبِــهـ ے ِ زَمیــنــ

نیستـــ ...